امکان نسبیگرایی و آنارشی اخلاقی در اندیشه کییرکگور: بررسی انتقادات مکاینتایر و پاسخهای معاصر
https://doi.org/10.22054/wph.2026.89730.2358
اسما فنی اصل، مهدی اخوان
چکیده این مقاله به بررسی یکی از انتقادات اساسی بر فلسفه اخلاق سورن کییرکگور، یعنی اتهام «آنارشی اخلاقی»، میپردازد. السدیر مکاینتایر بر اساس سنت ارسطویی و توماسی استدلال میکند که تأکید کییرکگور بر «تعلیق غایتشناسانه اخلاق» و اولویت ایمان فردی بر اخلاق عمومی، عقلانیت اخلاقی را تضعیف کرده و زمینه نسبیگرایی و توجیه خودسرانه اعمال غیراخلاقی را فراهم میآورد. پژوهش حاضر با رویکرد تحلیلی-توصیفی، ابتدا نسبت اخلاق و ایمان و مفهوم «تعلیق» در اندیشه کییرکگور را تبیین کرده و سپس چهار محور اصلی نقد مکاینتایر (غیرعقلانی بودن گذار به اخلاق، ناسازگاری درونی، محافظهکاری و پیامدهای آنارشیک) را مورد بررسی قرار میدهد. با استناد به پاسخهای فیلسوفان معاصر و استدلالهای درونمتنی کییرکگور، نشان داده میشود که این انتقادات عمدتاً مبتنی بر فهم ناقص آثار او هستند. یافتهها بیانگر آن است که «تعلیق غایت شناسانه اخلاق» در فلسفه کییرکگور یک قاعده عمومی نیست، بلکه تجربهای استثنایی، پارادوکسیکال و مشروط به معیارهایی مانند «اضطراب»، «رنج تنهایی» و «عشق» است که مانع سوءاستفاده از آن میشود؛ بنابراین، اخلاق کییرکگور، باوجود فردگرایی رادیکال، به آنارشی نمیانجامد و در عوض، متعهد به بنیانگذاری اخلاقی اصیل و شورمندانهای است که در آن فرد با مسئولیت شخصی ارزشها را درونی میسازد.
بررسی انتقادی تقلیلگرایی زیستشناختی داوکینز در چارچوب نظریۀ اصالت ژن و مقایسۀ آن با انسانشناسی فلسفی ملاصدرا
https://doi.org/10.22054/wph.2026.89954.2366
محمد حیدری فرد
چکیده نظریۀ اصالت ژن داوکینز تبیینی تکاملی از موجودات زنده ارائه میدهد که در آن ژن، نقشی تعیینکننده در شکلگیری رفتارها و ساختارهای زیستی دارد و انسان نیز در این چارچوب بهمنزلۀ محصول فرایندهای ژنتیکی فهمیده میشود. این رویکرد با تأکید بر مکانیسم انتخاب طبیعی، به نوعی تقلیلگرایی میانجامد که عناصر ذهنی، ارادی و غایتمند را به سازوکارهای زیستی فرو میکاهد. در نقطۀ مقابل، ملاصدرا با تبیین نفس در پرتو اصالت وجود و حرکت جوهری، صورتی پویا و فرازیستی از حقیقت انسان عرضه میکند که در آن نفس واجد مراحل وجودی مستقل از بدن بوده و برخوردار از جهتگیری غایی است. این پژوهش با روش تحلیلی ـ تطبیقی، ابتدا مبانی معرفتی و هستیشناختی دیدگاه داوکینز و ملاصدرا را بررسی میکند و سپس پیامدهای آنها را در سطح انسانشناسی مقایسه مینماید. نتایج نشان میدهد که مبانی صدرایی، به دلیل پذیرش مراتب وجودی و تفسیر غایتمند از نفس، توان تبیین جنبههای آگاهی، اختیار و کمال انسانی را دارد؛ اموری که در مدل ژنتیکی داوکینز یا نادیده گرفته میشوند یا به سطحی زیستی تقلیل مییابند. بدین ترتیب، چارچوب حکمت متعالیه ظرفیت بیشتری برای توضیح جامع هویت انسانی فراهم میآورد.
نام به مثابه اثر هنری
https://doi.org/10.22054/wph.2026.92245.2392
محمد حسین سلیمیان ریزی، احمدعلی حیدری
چکیده در این مقاله کوشش میشود که پرسش از «حقیقتِ نام » با کمک گرفتن از آرای هانس گئورگ گادامر، در معنایی نو طرح شده و پاسخ داده شود. بدین منظور نخست کاوش در پی زبان به مثابه لوگوس نزد یونانیان که در اثرِ گادامر، «حقیقت و روش» ، آمده است تمهیدات اولیه بحث را فراهم میآورد. در این مسیر پرسش از «نام» به منزله آنچه در خود و برای خود هستی دارد، پیگیری میشود. در گام بعد، با بررسی مفهوم واژهی «Darstellung» در نسبت با اثر هنری، آن را سنجهای قرار میدهیم که هستی اثر هنری را از وجوه مختلف آشکار میکند. نشان میدهیم که چهار وجه «اجرایی» ، «تفسیری» ، «اپیفانتیک» و «عیدگونه» دریچههایی هستند که از درون آنها میتوان به قضاوت در باره هستی اثر هنری نشست. سپس به سراغ «نام» میرویم و رویارویی با آن را به عنوان یک اثر هنری با کمک از مفهوم «Darstellung» تبیین میکنیم.
تحلیل مبانی فلسفی نقد ویلیام جیمز بر تقلیل گرایی در دین پژوهی: گذار از ماتریالیسم طبی به الهیات اعصاب
https://doi.org/10.22054/wph.2026.87708.2329
علی سنایی
چکیده در این نوشتار با هدف پُر کردن فواصل میان سطور، سعی میشود که عبور از تقلیلگرایی افراطی به رویکرد تبیینی غیرتقلیلگرا تبیین گردد. معمولاً روش جیمز را پراگماتیسم میدانند ولی زمینه رهیافت عملگرای او را باید در پرتو شبکه مفهومی تجربه محض، یگانهانگاری خنثی و تجربهگرایی افراطی بازخوانی کرد. تمایز بین داوری وجودی و معنوی ریشه در مفهوم تجربه محض دارد که جیمز آن را بنیان متافیزیکی تجربهگرایی رادیکال میداند. او بر خلاف تجربهگرایی کلاسیک، نگاهی فراگیر به سطوح مختلف تجربه بشری از جمله تجربه دینی دارد و همین رویکرد زمینهساز لحاظ کردن جایگاه معرفتی و کارکرد روانشناختی برای تجربه دینی در محققان پس از خودش شده است. رویکرد پدیدارشناختی جیمز به تجربه دینی را می-توان سرآغاز جریان نقد تقلیلگرایی در دینپژوهی دانست. آنچه نیوبرگ درباره اصل جهتگیری علّی خنثی و همچنین تعامل عصبشناسی و پدیدارشناسی برای تعیین همبستگی بین تجربه دینی و مکانیسمهای عصبشناختی مغز میگوید، ریشه در انتقادات جیمز بر ماتریالیسم طبی دارد. تأکید نیوبرگ بر این نکته که به جای تبیین علّی باید از مفهوم همبستگی برای توضیح ارتباط بین مؤلفههای پدیدارشناختی تجربه دینی و سازوکار مغز سخن گفت، از جمله نتایج نگرش غیرتقلیلگرایانه جیمز در ادبیات روانشناسی دین است.
تجرد نفس و فاعلیت ذهنی در معرفتشناسی علامه طباطبایی و چالش ادراک در هوش مصنوعی
https://doi.org/10.22054/wph.2026.85967.2306
علی صغیری، مهدی افچنگی، ابراهیم باغشنی
چکیده این مقاله به بررسی انتقادی امکان ادراک در هوش مصنوعی از منظر مبانی معرفتشناسی فلسفه اسلامی، با تمرکز بر دیدگاه علامه طباطبایی، میپردازد. در این چارچوب، مفاهیمی چون تجرد نفس، فاعلیت ذهنی، علم حضوری و نظریه اتحاد عالم و معلوم، بهعنوان ارکان بنیادین فرآیند شناخت حقیقی در انسان معرفی میشوند. بر اساس این مبانی، ادراک، امری حضوری و وجودی است که در آن، نفسِ مدرِک با معلوم وحدت مییابد و علم، نوعی حضور عینی متعلق در نفس است، نه صرف پردازش داده یا بازنمایی نمادین. از سوی دیگر، ساختار شناختی هوش مصنوعی، متکی بر الگوهای محاسباتی، پردازش نمادین و یادگیری آماری است که فاقد هرگونه ادراک حضوری یا اتحاد وجودی با متعلق شناخت میباشد. مقاله نشان میدهد که با غیاب تجرد، فاعلیت ذهنی و یگانگی وجودی با متعلق، آنچه در هوش مصنوعی بهعنوان «ادراک» نامیده میشود، از سنخ علم حقیقی نیست و بیشتر به شبیهسازی بیرونی رفتارهای شناختی محدود میگردد. در نتیجه، از منظر فلسفه علامه طباطبایی، علم و ادراک در معنای حقیقی آن، امری منحصر به موجود مجرد و دارای نفس است و نمیتوان آن را در سامانههای فاقد وجود مجرد و شعور حضوری تحققیافته تلقی کرد. این تحلیل، افقی نو در نقد مبنای معرفتی هوش مصنوعی و تبیین مرزهای انسان و ماشین ارائه میدهد.
طراحی حساس به ارزش و همسوسازی هوش مصنوعی: روایتی پراگماتیستی از سیستمهای اجتماعیفنی
https://doi.org/10.22054/wph.2026.88857.2350
محمدعلی عاشوری کیسمی
چکیده با توسعه سریع هوش مصنوعی، همسوسازی این فناوری با ارزشها امری مهم تلقی میشود. «طراحی حساس به ارزش» شیوهای عملی برای همسوسازی فناوری است که توانسته نظر بسیاری از پژوهشگران را جلب کند. هدف از این مقاله ارزیابی ad,i «طراحی حساس به ارزش» برای همسوسازی با ارزشهای اجتماعی است. در این راستا از روایت پراگماتیستی سیستمهای اجتماعیفنی به عنوان معیار ارزیابی بهره گرفته شده است. برای رسیدن به هدف پژوهش، از شیوه تحلیلی-انتقادی استفاده شده و مزایا و چالشهای این شیوه ارزیابی شدند. نتایج نشان میدهد «طراحی حساس به ارزش» چارچوب توانمندی برای همسوسازی هوش مصنوعی به دست میدهد. مهمترین نقاط قوت این شیوه شامل ارائه راهکار عملی برای همسوسازی فناوری با ارزشها، توجه به ذینفعان، عاملیت انسانی و در نظر گرفتن کل چرخه حیات فناوری است. چالشهای این شیوه شامل مواردی همچون روند طولانی همسوسازی، کنترل معنادار انسانی و مشکلات فقدان قوانین و مقررات بینالمللی با ضمانت اجرایی میشود. بررسیهای نشان میدهد چنانچه شیوههای همسوسازی بهعنوان روش خودتنظیمی در نظر گرفته شوند، در طول زمان میتوانند آثار منفی به بار آورند. همچنین برای بهرهگیری از مزایای همسوسازی با ارزشهای انسانی، تلاش برای رسیدن به قوانین و مقررات بینالمللی با ضمانت اجرایی که از قوانین و حکمرانی محلی پشتیبانی کند ضروری است.
«هیولی، بساطت و عاقلیت در ترازوی نقد فیاض لاهیجی: تحلیلی بر حواشی وی بر تعلیقات محقق خفری بر شرح تجرید»
https://doi.org/10.22054/wph.2026.87863.2334
محمدرضا فرهمندکیا
چکیده این پژوهش به واکاوی دیدگاه فیاض لاهیجی درباره هیولی، بساطت و ملاک عاقلیت میپردازد؛ دیدگاهی که در حواشی وی بر تعلیقات محقق خفری بر شرح تجرید، در قالب نقد همزمان مشائیان، اشراقیان و استادش (محقق خفری) بیان شده است. لاهیجی با تکیه بر تعریف ابنسینا در شفا، بساطت هیولی را از سنخ «بساطت جنسی» میداند و آن را فاقد هرگونه بساطت وجودی و به تبع آن عاقلیت میشمرد. او دیدگاه سهروردی مبنی بر «بسیطتر بودن هیولی از هر چیز» را ناشی از خلط میان ماهیت و وجود، و چشمپوشی از تکثر واقعی هیولی به واسطه صور میداند. در بخش نقد محقق خفری، لاهیجی تمایز دقیقی میان «معقول بودن» (به معنای قابلیت تعقل) و «عاقل بودن لذاته» ترسیم میکند و فعلیت قائمبالذات را شرط لازم برای ظهور و عاقلیت میداند؛ شرطی که در هیولی، حتی با وجود داشتن وجودی ضعیف، تحقق ندارد. یافتههای این مقاله نشان میدهد که لاهیجی در این مناقشه، ضمن حفظ چارچوب حکمت مشاء در تعریف هیولی، در ارزیابی ملاک عاقلیت به رویکردی مستقل و تحلیلی دست مییابد که بساطت و قابلیت هیولی را از حیث معرفتی به نحو بنیادین بازتعریف میکند.
واکاوی پدیدارشناسانه ساختار «خود» و نقد ارادهگرایی در اندیشهی جیدو کریشنامورتی (با تأکید بر پارادوکس زمان و امکانسنجی جهش آگاهی)
https://doi.org/10.22054/wph.2026.91982.2388
مهدی قهرمان
چکیده این پژوهش با کاربست رویکردی پدیدارشناسانه و تحلیلی، به واکاوی ساختار «خود» و نقد رادیکال انگارهی ارادهگرایی در منظومهی فکری جیدو کریشنامورتی میپردازد. استدلال محوری مقاله بر این مبنا استوار است که «خود» نه یک جوهر ثابت و استعلایی، بلکه برساختی تجمعی و روانشناختی از زمان، حافظه و تجربههای گذشته است که ذاتاً ماهیتی متناقض و تجزیهکننده دارد. پژوهش نشان میدهد که هرگونه «ارادهی معطوف به تغییر» که از این مرکز شرطیشده سرچشمه بگیرد، به دلیل توسل گریزناپذیر به «زمان روانشناختی» و خلق دوگانهی کاذب «ناظر و منظور»، صرفاً به بازتولید و تقویت همان ساختار مسئلهساز میانجامد. از این رو، تمامی سیستمهای اخلاقی، متدولوژیهای رایج خودسازی و تلاشهای ارادی برای «شدن»، استراتژیهای پنهان «خود» جهت تداوم بخشیدن به بقای خویش ارزیابی میشوند. بدیل پیشنهادی کریشنامورتی، گذار بنیادین از پارادایم «تغییر تدریجی» به «ادراک آنی» است. این گذار پارادایمی تنها از طریق «آگاهی بدون انتخاب» —یعنی مشاهدهی کاملاً بیواسطه و فاقد قضاوت «آنچه هست»— محقق میگردد که سرانجام به «مرگ روانشناختی» (قطع ریشهای وابستگی به انباشت گذشته) و زایش هوشمندی خلاق و عشقی فاقد مرکزیت منتهی میشود. در نهایت، مقاله با ارزیابی انتقادات وارد بر این دیدگاه از منظر فلسفهی تحلیلی، روانکاوی و جامعهشناسی، بر این مدعای محوری تأکید میورزد که دگرگونی عمیق و غیرارادی فرد، یگانه پیششرط ضروری برای تکوین هرگونه تحول اصیل و پایدار اجتماعی است.
مناقشۀ چپتیانی و رِیمن: گذار از قراردادگرایی عقلانی به الزام اخلاقی در نظریۀ عدالت رالز
https://doi.org/10.22054/wph.2026.90278.2368
حمیدرضا محبوبی آرانی، کوشا خلخالی
چکیده این پژوهش با هدف روشنسازی مبنای الزام اخلاقی در نظریۀ عدالت رالز و نقد خوانشهای صرفاً قراردادی، میکوشد نشان دهد که نظریه رالز در افق دو سطحی قابلفهم است: سطح توجیه عقلانیِ اصول عدالت در وضعیت آغازین و سطح اخلاقیِ درونیسازی این اصول در قالب حس عدالت. تبیین مسئله بر پایهی مناقشۀ لئونارد چُپتیانی و پاسخ جفری رِیمن انجام شده است؛ مناقشهای که نشان میدهد قرارداد عقلانی بهتنهایی نمیتواند منبع الزام اخلاقی باشد. در این مقاله با روش تبیینی-تحلیلی و بر مبنای قرائت مستقیم از نظریۀ رالز، نقدهای سهگانۀ چُپتیانی (روششناختی، محتوایی و استنتاجی) بازسازی شده و سپس با تحلیل آثار رالز و خوانش کانتی فریمن، نشان داده میشود که رالز الزام اخلاقی را نه در قرارداد، بلکه در حس عدالت و فرایند تربیتی آن جستوجو میکند. یافته اصلی آن است که نظریۀ عدالت تنها هنگامی موجه است که پیوند میان سطح قراردادی و سطح اخلاقی آن درک شود؛ در غیر این صورت، نقد چُپتیانی وارد خواهد بود. نتیجۀ پژوهش آن است که نهاد آموزش در نظریۀ رالز نه پیامد عدالت بلکه شرط امکان آن است؛ زیرا حس عدالت تنها در بستر تربیتی نهادهای عمومی شکل میگیرد و پایداری عدالت وابسته به درونیشدن ارزش انصاف است.
نسبت معنای زندگی با زادستیزی نزد دیوید بِنِتار
https://doi.org/10.22054/wph.2026.83982.2281
محمد نیک سرشت
چکیده این مقاله به تحلیل و بررسی نظاممند و منطقی دیدگاه زادستیزانهی دیوید بنتار و ارتباط آن با مسئلهی معنای زندگی میپردازد. هدف پژوهش، بررسی مبانی منطقی و اخلاقی استدلال بنتار در باب «بدیِ وجود داشتن» و نقد پیامدهای آن بر اخلاق تولیدمثل و معنایزندگی است. روش تحقیق توصیفی ـ تحلیلی است و با تکیه بر منابع اصلی بنتار و منتقدان او، به واکاوی منطقی استدلال «عدم تقارن میان لذت و درد» میپردازد. بنتار با تکیه بر رویکردی تحلیلی و عینیتگرایانه، زندگی را از اساس فاقد ارزش مثبت میداند و تولد را امری زیانبار تلقی میکند. عدمِ تقارن میان لذت و درد، پایین بودن کیفیت زندگی انسان، خوشگمانی و خودفریبی روانشناختی انسانها و تمایز میان ارزش آغاز و ادامهی زندگی محوریترین مؤلفههای استدلال بنتار است. استدلال منطقی بنتار در مورد عدم تقارن لذت و درد منطقی است ولی گذار نادرست او از «هست»ها به «باید»ها منطقِ نهایی او را زیر سؤال میبرد. استدلال بنتار، با وجود انسجام درونی، در سطح منطقی و هستیشناسانه ناکافی و غیرواقعگرایانه است.
زبان از آناکاوی آنهستی تا تاریخنگاری هستی: هایدگر و اندیشههای او پیرامون هستی زبان
https://doi.org/10.22054/wph.2026.90323.2369
مسعود پور احمدعلی توچاهی
چکیده پرسش از زبان در کنار پرسش از هستی، دو پرسش بنیادینی هستند که هایدگر را از آغاز جوششهای اندیشه و فلسفه در نزد او همراهی میکنند. چگونگی پرداختن و اندیشیدن به زبان بااینهمه در پیش و پس از چرخش بنیادین اندیشههای هایدگر در ۱۹۳۶ که او از آن به سان دو «جهش» یاد میکند و در آن از «آناکاوی آنهستی» به سوی «تاریخنگاری هستی» میرسد، یکی نیست. پرسش هایدگر پیرامون زبان در هر دو جهش اما پرسشی است یگانه از سرشت و هستی زبان که آن را در جهش نخست از پس سرشت آنهستی و آدمی و در جهش دوم از پس سرشت هستی پیمیگیرد، به همراه سنجشها، سرزنشها و تازشهای بسیار به پژوهشهای زبانشناسانه و فلسفی زبان و نیز اندیشههای متاگیتیکی زبان به ویژه در نزد یونانیها در چم لوگوس و اندیشهی آدمی به سان جانور زبانمند. در جستار پیشارو، این پرسش هایدگر از سرشت و هستی زبان را در هر دو جهش و از پس چرخش اندیشههای او با بررسی نوشتارها و گفتارهای مهم او در اینباره دنبال میکنیم.
