بدنمندی مُدرِک به عنوان مقدمة صیانت ذات در ملاصدرا و هگل
صفحه 1-28
https://doi.org/10.22054/wph.2021.50951.1830
پیام آقاسی، عزیزاله افشار ;کرمانی
چکیده تعریف متفاوتِ عقلگرایان و تجربهگرایان از انسان رویکردهای متفاوتی به انسان را در پی دارد. هگل با نگاه دیالکتیکی خود با کنار هم نشاندن کل و جزء در بستری کانتی– اسپینوزایی تعریفی از انسان بهعنوان سوژة مدرِک ارائه میدهد که در عین اینکه به کلیت او توجه میدهد، اهمیت جزئیت و فردیت او را هم نشان میدهد. از طرفی ملاصدرا نیز برای بدن در ادراک، سهم قابلتوجهی قائل است؛ زیرا نفس همة افعال خود را با واسطة بدن انجام میدهد و تحقق هیچ فعلیتی بدون استفاده از بدن امکان ندارد. هدف این پژوهش بررسی تأثیر بدنمندی مدرِک بر اصل صیانت ذات از منظر ملاصدرا و هگل است. همانگونه که بدنمندی مدرِک در نگاه هگل منجر به توجه به صیانت ذات میگردد، پذیرفتن محور نفس- بدن بهعنوان مدرِک در نظر ملاصدرا نیز منجر به توجه به صیانت ذات میشود، البته با تفاوتهایی که آنهم به نوبة خود علاوه بر آثار فردی و اجتماعی در اهمیت حیات بدنی و سعادت جمعی، تغییر در نگرش به علوم انسانی را در پی دارد.
نقش«تعریف نشده ها» و «روش اصل موضوعی» در آغاز تطبیق فلسفه ها، با تمرکز برسه نظام فلسفی اسلامی
صفحه 29-61
https://doi.org/10.22054/wph.2021.51671.1845
حمیدرضا بیات، حسن عباسی حسین آبادی، علیرضا پارسا
چکیده تطبیق فلسفهها و نظامهای فکری با یکدیگر، تلاشی در جهت یافتن راههای تعامل و همافزایی این مکاتب است. به نظر میرسد در این فرآیند، یافتن اشتراکات و اختلافات این ساختارها و روش مناسب این دستیابی، دارای اهمیت بسزایی هستند. روش را میتوان در دو سطح کلان و متعیّن یا ابزاری در نظر گرفت. در اینجا مسئله این است که اگر برای این تطبیق، روش پدیدارشناسی با رویکرد پیشگامانی همچون کربن را بهعنوان روش کلان برگزینیم و برای عینیت بخشیدن به این شیوۀ کلان، ساختارهای مورد تطبیق را در بستر «روش اصل موضوعی» که در دوره معاصر با بهرهگیری از نظریۀ «مدل» دارای خصلت صوری بیشتری شده، پیادهسازی کنیم، آنگاه بنیادیترین همسانیها و اختلافهایی که در روش پدیدارشناسی مذکور مورد تأکید هستند، در کدامین اجزاء ساختارهای اصل موضوعیِ موردبحث تعیّن مییابند؟ و نسبت این دو دسته اجزاء با یکدیگر، چگونه تبیین میگردد تا در سایه این تبیین، سایر نقاط اشتراک و اختلاف دستگاههای مورد تطبیق بهوضوح و به شکلی نظاممند مشخص گردند؟ لذا، تلاش گردید تا با استفاده از بستر روش اصل موضوعی و ظرفیت صوری سازی نظریۀ مدل در دایرهای محدود و در ضمن بررسی تطبیقی یک گزارۀ خاص در سه ساختار فلسفی اسلامی،، نشان داده شود که «مفاهیم تعریفنشده»، بنیادترین همسانیها و «تعابیرِ» آنها و یا پیدایش اختلاف در این تعابیر، نیز اصلیترین عامل افتراق و ایجاد دستگاههای گوناگون هستند و نسبت این دو به یکدیگر، نسبت «مطلق» با «قید» است، نیز سایر مختصات دستگاهها و نقاط اختلاف و اشتراک در شکلی سلسلهمراتبی امکان ظهور مییابند.
لوفور یا دریدا: پرسشهای واسازی درباره مفهومِ حق به شهر
صفحه 63-99
https://doi.org/10.22054/wph.2021.49681.1808
حجت اله رحیمی
چکیده در سالهای اخیر پژوهشهای گستردهای بر اساس مفهوم حق به شهرِ لوفور، بدون نقد اساسی خودِ این مفهوم، در علوم اجتماعی انجام شده است. نوشتار حاضر بر مبنای رویکرد واسازیِ دریدا میکوشد این مفهوم را بر محور دو پرسش زیر به نحو انتقادی ارزیابی کند: 1) مفهوم حق به شهر بر اساس چه عناصر و پیشفرضهایی صورتبندی شده است؟؛ و 2) مفهوم حق به شهر بر اساس رویکرد واسازیِ دریدا از چه محدودیتها و تناقضهای نظری و اخلاقی برخوردار است؟ نوشتار حاضر نشان میدهد که پیشفرضهای بنیادین پروژه حق به شهر در پژوهشهای اخیر تحریف شده است، زیرا برخلاف دیدگاههای ضدسرمایهداریِ لوفور، تلاش میکنند با اتخاذ موضع غیررادیکال، آن را درون شهر سرمایهداری عملیاتی کنند. افزون بر این، حتی اگر مفهوم حق به شهر را در چارچوب شهرِ اتوپیایی–غیرسرمایهداری لوفور پیگیری کنیم، همچنان دارای محدودیتها و تناقضهای نظری، عملی و اخلاقی است، زیرا مفهوم حق به شهر او، بر اساس رویکرد دریدا، آمیخته با خشونتِ قانونسازی و خشونت حفظ قانون است، درحالیکه اتوپیا نمیتواند و نباید مکان استقرار خشونت باشد. از سوی دیگر، پروژه حق به شهر لوفور دارای جنبه غیراخلاقی است. تا جایی که نیروی کارگر بهمثابه تنها نیروی مشروع برای فعلیتبخشی مفهوم حق به شهر، تحت ضرورت تاریخی و بدون اراده خویش عمل میکند، نمیتواند و نباید بهعنوان طبقه عادل یا فاقد عدالت و مسئولیتپذیر یا مسئولیتناپذیر درنظر گرفته شود، زیرا عدالت و مسئولیتپذیری تنها درباره اراده و عمل آزاد صادق است؛ بنابراین، اگر اخلاق را حوزه اراده و اختیار در نظر بگیریم، مفهوم حق به شهر لوفور بیرون از حوزه اخلاق قرار میگیرد.
در سالهای اخیر پژوهشهای گستردهای بر اساس مفهوم حق به شهرِ لوفور، بدون نقد اساسی خودِ این مفهوم، در علوم اجتماعی انجام شده است. نوشتار حاضر بر مبنای رویکرد واسازیِ دریدا میکوشد این مفهوم را بر محور دو پرسش زیر به نحو انتقادی ارزیابی کند: 1) مفهوم حق به شهر بر اساس چه عناصر و پیشفرضهایی صورتبندی شده است؟؛ و 2) مفهوم حق به شهر بر اساس رویکرد واسازیِ دریدا از چه محدودیتها و تناقضهای نظری و اخلاقی برخوردار است؟ نوشتار حاضر نشان میدهد که پیشفرضهای بنیادین پروژه حق به شهر در پژوهشهای اخیر تحریف شده است، زیرا برخلاف دیدگاههای ضدسرمایهداریِ لوفور، تلاش میکنند با اتخاذ موضع غیررادیکال، آن را درون شهر سرمایهداری عملیاتی کنند. افزون بر این، حتی اگر مفهوم حق به شهر را در چارچوب شهرِ اتوپیایی–غیرسرمایهداری لوفور پیگیری کنیم، همچنان دارای محدودیتها و تناقضهای نظری، عملی و اخلاقی است، زیرا مفهوم حق به شهر او، بر اساس رویکرد دریدا، آمیخته با خشونتِ قانونسازی و خشونت حفظ قانون است، درحالیکه اتوپیا نمیتواند و نباید مکان استقرار خشونت باشد. از سوی دیگر، پروژه حق به شهر لوفور دارای جنبه غیراخلاقی است. تا جایی که نیروی کارگر بهمثابه تنها نیروی مشروع برای فعلیتبخشی مفهوم حق به شهر، تحت ضرورت تاریخی و بدون اراده خویش عمل میکند، نمیتواند و نباید بهعنوان طبقه عادل یا فاقد عدالت و مسئولیتپذیر یا مسئولیتناپذیر درنظر گرفته شود، زیرا عدالت و مسئولیتپذیری تنها درباره اراده و عمل آزاد صادق است؛ بنابراین، اگر اخلاق را حوزه اراده و اختیار در نظر بگیریم، مفهوم حق به شهر لوفور بیرون از حوزه اخلاق قرار میگیرد.
فلسفه اعمال خیریه: از سینگر تا اسپورل
صفحه 101-121
https://doi.org/10.22054/wph.2021.44009.1793
مسعود صادقی
چکیده مشارکت در امور خیریه از مکانیزمهای اخلاقی برای رفع فقر اقتصادی است و بحث فیلسوفانه در باب آن از دهه هفتاد میلادی۱۹۷۰م بالا گرفته است. در این مقاله، دو استدلال فلسفی مهم از سینگر و اسپوِرل پیرامون وظیفه یا فراتر از وظیفه بودن و چرایی و چگونگی مشارکت در امور خیریه صورتبندی و واکاوی شده و با روشی تحلیلی، نهایتا از منظر نویسنده نکاتی در تحلیل، نقد و تکمیل آنها بیان شده است. سینگر معتقد است افرادِ دارا اخلاقا ملزم هستند داشتههای خود را به نیازمندان بدهند مگر آنکه این کمک مستلزم محرومیت از چیزهایی باشد که اخلاقا قابل مقایسه با همان نیاز و مشکل نیازمندان باشد. اسپوِرل در کنار همه نقدها مشخصا این شرط را شاق و سختگیرانه میداند و بجای آن معتقد است افراد دارا اخلاقا ملزم هستند داشتههای خود را به نیازمندان بدهند اما پس از آنکه ضروریات زندگی خویش را تامین کرده باشند. در باب تعریف ضروریات زندگی نیز میان سینگر و اسپوِرل اختلاف نظر جدی وجود دارد و اسپوِرل تعریفی موسع از آن به دست میدهد که ارزشهای هنری، فکری و اجتماعی را نیز در بربگیرد. همچنین سینگر منبع تامین صدقه و خیریه را مشخص نمیکند اما اسپوِرل با تفکیک درآمد مازاد از ثروت مازاد بر این باور است که ما صرفا وظیفه داریم که درآمد مازاد خویش را به نیازمندان بدهیم. بر مبنای یافتههای مقاله، فقدان اولویتبندی نیازمندان و عدم تفکیک آن از اولویتبندی نیازها تا حدی در هر دو دیدگاه بالاخص دیدگاه سینگر مشهود است.
پاتنم؛ دوگانهی واقعیت/ارزش و برساختانگاری واقعیت
صفحه 123-153
https://doi.org/10.22054/wph.2021.53089.1867
احمد عبادی، محمد امدادی ماسوله
چکیده هیلاری پاتنم یکی از فلسفهدانان معاصر است که به ردّ دوگانگی واقعیت/ارزش میپردازد. در اندیشهی او این دو درهمتنیدهاند و حتی بهلحاظ مفهومی نیز از یکدیگر تفکیکناپذیرند، دیدگاهی که او آن را آموزهای پراگماتیستی میداند. وی موافقان این دوگانگی را متهم به جزماندیشی میکند و معتقد است وقتی آنها میگویند اخلاق از واقعیتها جداست، از این اعتمادشان نشأت میگیرد که گمان میکنند دقیقاً «واقعیت» را میشناسند. پاتنم سه دلیلی که موجب رویآوردن به دوگانگی واقعیت/ارزش میشود را بیان میکند و با ردّ هر سه، زمینه را برای نقدهای خود بر این دوگانگی فراهم میکند. اِشکالات پاتنم بر این دوگانگی عبارتاند از: 1. تبدیل تمایز بیضرر به یک دوگانگی متافیزیکیِ زیانبار 2. تأثیرپذیریِ علم از ارزشها در فرآیند ایجاد علم 3. وجود اتفاقنظر درخصوص مسائل اخلاقی بهمانند دیگر عرصهها 4. نادرستیِ تجزیهی احکام اخلاقی به دو مؤلفهی توصیهای و توصیفی 5. مفاهیم غلیظ اخلاقی دلیلی بر درهمتنیدگیِ واقعیتها و ارزشها. ضمن پذیرش نقاط قوت اندیشههای پاتنم در ردّ دوگانگی واقعیت/ارزش، معتقدیم آنجا که او از سرشتِ برساختانگارانهی «واقعیتها» دفاع میکند، دیدگاهش دارای ایراداتی است: 1. نادرستیِ تغییر واقعیتها بهدلیل ردّ طرح مفهومی، 2. مشکل علّیت معکوس، 3. عدمکفایت مفهومی، 4. ناسازگاری و 5. مغالطهی کاربردِ ارجاع. هدف این نوشتار، تحلیل و بررسی نقاط قوت و ضعف دیدگاه پاتنم دربارهی دوگانگی واقعیت/ارزش است.
بررسی متعلق شهود در اندیشه اسپینوزا
صفحه 154-175
https://doi.org/10.22054/wph.2021.44458.1744
محمد عنبرسوز، یوسف نوظهور
چکیده ب
باروخ اسپینوزا، فیلسوف عقلگرای قرن هفدهم، توجه ویژهای به شناخت و معرفتشناسی دارد. بر اساس نظر اسپینوزا، شناخت انواع و مراتبی دارد که معتبرترین آنها شناخت شهودی است و از همین رهگذر، او به بحث از شهود، متعلق آن و ویژگیهایش میپردازد. جستار حاضر، ضمن بررسی اقسام شناخت در اندیشه اسپینوزا، به واکاوی مفهوم و متعلق شهود در نظر او خواهد پرداخت. همچنین مقاله پیش رو، بر اساس دو دسته از تفاسیر، نشان خواهد داد که در سیر تفکر اسپینوزا، تغییری در متعلق معرفت شهودی صورت میپذیرد که ناشی از گذر اندیشه اسپینوزا از تقسیم معرفت بر مبنای صورت شناسایی به تقسیم آن بر اساس محتوای شناسایی است. این تغییر در انتقال اسپینوزا از رساله اصلاح فاهمه به کتاب اخلاق نمایان میشود و مفسران بر سر آن اختلافاتی دارند؛ بنابراین شهود موردنظر اسپینوزا در هر دو اثر، امری استنتاجی، بیواسطه و بیقاعده است؛ اما متعلق آن در رساله اصلاح فاهمه صفت و حالت و در اخلاق تنها حالت -یا ذوات اشیاء جزئی- است.
پرسش از واقعگرایی در اندیشۀ هیدگر
صفحه 175-203
https://doi.org/10.22054/wph.2021.54034.1880
محمدحسین محمدعلی خلج
چکیده این مقاله که به پرسش از واقعگرایی و ناواقعگرایی در هیدگر میپردازد از چهار بخش تشکیل شده است. در بخش نخست در مروری تاریخی تصویری کلی از سه دسته تفسیر متفاوت از واقعگرایی و ناواقعگرایی در فلسفۀ هیدگر در میانِ مفسرانِ انگلیسیزبانِ او عرضه خواهد شد. دستۀ نخست هیدگر را واقعگرا میدانند؛ دستۀ دوم تفسیری ایدهآلیستی از او ارائه میکنند و دستۀ سوم او را نه واقعگرا و نه ایدهآلیست به شمار میآورند. در بخش دوم تفسیرِ واقعگرایی حداکثری دریفوس –اسپینوزا از هیدگر و دو استدلال ایشان یعنی برهانِ جهانهای چندگانه و استدلالِ پدیدهشناختی در دفاع از آن روایت میگردد. در بخش سوم نقدهای سه نمونه از مهمترین منتقدان این تفسیر، یعنی راتال، مالپس و رورتی، ارزیابی و نقاطِ ضعف و قوتِ آن نقدها آشکار میگردد. در بخش چهارم در ذیلِ ارزیابیِ نهایی بر پایۀ نقدهایی مستقل موضعِ دریفوس-اسپینوزا از دیدِ فلسفی از جهاتِ گوناگون به چالش کشیده میشود و نگرانیهایی تفسیری نیز در موردِ آن مطرح میگردد.
نگاهی تاریخی به واژههای مدینة و مدنی در گزارشهای عربی کتابهای فلسفی یونانی
صفحه 205-232
https://doi.org/10.22054/wph.2021.56564.1919
سجاد هجری
چکیده بیگمان، اصطلاحشناسی از ضرورتهای هر دانشی است که اگر تاریخی انجام شود، سودش دوچندان است. در میان اصطلاحات فلسفهی عملی که گر چه نامآشناست و در علوم قرآن و نیز تاریخ و عرف فراوان بکار میرود؛ اما بهعنوان زبانزدی فلسفی بهویژه با نگاه تاریخی بررسی نشده، واژهی مدنی است که صفت نسبی مدینة است. این اصطلاح که در میراث جهان اسلام پربسامد است، در عنوان سومین شاخهی حکمت عملی، «الفلسفة المدنیة»، بکار رفته و اصطلاح نامور و بنیادین «مدنی بالطبع» که در انسانشناسی فلسفی و فلسفهی علوم اجتماعی محور است، از آن ساخته شده است؛ ازاینرو، پرداختن بدان ضروری است؛ بهویژه بررسی آن در مطالعات تمدنی نیز لازم است؛ زیرا واژهی تمدن نیز مبتنی بر آن است. این مقاله با بررسی مدینة و مدنی در فرهنگهای اصیل لغت تازی مانند العین، مختار الصحاح، تهذیب اللغة و نیز در برخی کتابهای مرتبط با علوم قرآنی، راه را برای تحقیق آن در گزارشهای عربی متنهای فلسفی یونانی میگشاید که با پژوهش آنها به نظر میرسد که مترجم ناشناس خطابهی ارسطو پیشگام در بهکارگیری مدینة و مشتقات آن در ترجمهی πολις یونانی و مشتقاتش است و در استعمال مدینی بهعنوان صفت نسبی مدینة نیز منحصر به فرد است و شاید نشان قدمت آن باشد. در این میان، گویا کندی در بهکارگیری وصف مدنی مقدم است و نیز اسحاق در ترجمهی اخلاق ارسطو، مدینة و مشتقاتش را هرچند تحتاللفظی ست، بهعنوان برابر نهاد πολις یونانی و واژههای برگرفته از آن، بیش از سیاسة و مشتقاتش که در عربی رایجتر است، میپسندد و بهره میبرد.
