دوره و شماره: دوره 15، شماره 59، پاییز 1398، صفحه 1-316 
مقاله پژوهشی

گذار از خلیج ناپیمودنی میان قلمرو طبیعت و قلمرو اخلاق؛ معنا و نحوه‌ی تحقق آن در زیباشناسی کانت

صفحه 7-31

https://doi.org/10.22054/wph.2019.40440.1700

علی اکبر احمدی افرمجانی، عبدالله سالاروند

چکیده کانت در نقد اول اصول متافیزیک طبیعت را و در نقد دوم اصول متافیزیک اخلاق را ترسیم کرد. چون این دو نوع اصول از هم متمایز بودند میان طبیعت و اخلاق گسستی پدید آمد که کانت از آن به خلیج یا مغاک تعبیر کرد و تأکید ورزید که ناپیمودنی است؛ یعنی اگر فقط نقدهای اول و دوم را لحاظ کنیم باید به ثنویت یا دوپارگیِ مطلقِ سوبژکتیویته گردن بنهیم. اما در نقد سوم این وظیفه را بر عهده می‌گیرد که امکان گذار میان این دو پاره را تبیین کند و سوژه را به وحدت برساند. در این مقاله می‏کوشیم معنای این سخن را که میان طبیعت و اخلاق گذار رخ می‏دهد تبیین کنیم و در وهلۀ دوم نشان می‏دهیم که این گذار چگونه رخ می‏دهد. اما قبل از آن، باید تعابیر استعاری «خلیج» یا «مغاک» را به تعابیر منطقی برگردانیم تا صورت‏بندی مسئله به شکل درست خود درآید. به محض انجام این کار «معنا»ی گذار و چیستی آن روشن می‏شود. برای ترسیم نحوۀ تحقق آن باید مفاهیم زیبا و والا را پیش بکشیم. گذار در امر زیبا در سه پدیده انجام می‏شود: علاقۀ عقلی به زیبا، پدیدۀ نبوغ و نمادبودن زیبا برای اخلاق؛ که هر سه بر اساس غایتمندی صورت طبیعت انجام می‏شوند. اما در امر والا که بی‏صورت است باید از این غایتمندی فراتر رفت. معلوم خواهد شد که والا از دو جنبه امکان گذار را نمایش می‏دهد: با پیش آوردن ایدۀ انسانیت و اخلاق و   دیگر با بازنمود زیباشناختی قوۀ عقل «به‏عنوان هم نظری و هم عملی» که چیزی جز وحدت نیست.

مقاله پژوهشی

کارکردهای من استعلایی کانت

صفحه 33-61

https://doi.org/10.22054/wph.2019.37482.1650

مسعود امید، بهزاد حسن پور

چکیده من استعلایی کانت سوژۀ نهایی مطلقی است که بنیاد منطقی معرفت و تجربه را تشکیل می‏‏‏دهد. من استعلایی امری کاملاً سوبژکتیو است که در مقام ضروری‏‏‏ترین و بنیادی‏‏‏ترین رکن معرفت‏‏‏شناسی کانت هر گونه حکم، شهود و تصور، تألیف، مقوله و در یک کلام هر‌گونه معرفت و تجربه را به نحو پیشین همراهی می‏‏‏کند. یکی از مسائل بسیار اساسی و مهم دربارۀ من استعلایی، کارکردهای آن در معرفت‏‏‏شناسی کانت است. این مقاله چهار مورد از کارکردهای من استعلایی کانت را با استناد به دیدگاه‏‏‏های کانت در نقد عقل محض استخراج کرده است که عبارتند از: 1- من استعلایی به شناخت‏‏‏های ما کلیت می‏‏‏بخشد. 2- من استعلایی به شناخت‏‏‏های ما ضرورت می‏‏‏بخشد. 3- من استعلایی به شناخت‏‏‏های ما امکان می‏‏‏بخشد. 4- من استعلایی به واسطۀ فرایند و کنش ترکیب به شناخت‏‏‏های ما وحدت می‏‏‏بخشد. در پایان به این نکته دست یافتیم که کارکرد وحدت‏‏‏بخشی به خاطر بنیادین و اساسی بودن فرایند ترکیب در معرفت‏‏‏شناسی کانت، اساسی‏‏‏ترین کارکرد من استعلایی است.

مقاله پژوهشی

تبیین و بررسی وحدت اشیاء از جمله انسان با اتکاء بر صورت‏گرایی توماس آکوئیناس؛ تفسیر نخست: اوصاف به‏ منزله قوا

صفحه 63-83

https://doi.org/10.22054/wph.2019.32175.1559

مهدی امیریان

چکیده ادربرگ به‏‏‏عنوان یکی از صورت‏‏‏گرایان تحلیلی مایل است با اتکاء بر آموزه‏‏‏های آکوئیناس، وحدت شئ را به صورت نسبت دهد. به‏‏‏نظر وی این مهم تنها درگرو آن است که خود صورت واحد باشد نه مرکب. ما در این مقاله نشان داده‏‏‏ایم که هرچند می‏‏‏توان با این ادعای ادربرگ همراۀ کرد اما متافیزیک خاص او توان آن را ندارد که پشتوانه چنین آموزه‏‏‏ای قرار گیرد. بدین‏‏‏منظور ابتدا بر تبیین وی از صورت تمرکز کردیم، سپس استدلال او را بر وحدت صورت بیان کردیم و نشان دادیم که این استدلال دارای نقاط ضعف عدیده است. درادامه استدلال مختار را بر وحدت صورت که برگرفته از ارسطو است، تبیین کردیم. در پایان نشان دادیم که حتی اگر از ضعف‏‏‏های استدلال ادربرگ بر وحدت صورت چشم‏‏‏پوشی کنیم و مدعای او را بر واحد بودن صورت بپذیریم، متافیزیک وی نمی‏‏‏تواند پشتوانۀ این نظریه قرار گیرد.

مقاله پژوهشی

خاستگاه ضرورت فلسفی از دیدگاه علامه طباطبائی و تفاوت آن با صدرالمتالهین

صفحه 85-108

https://doi.org/10.22054/wph.2019.18915.1329

مرتضی پویان

چکیده تردیدی نیست که هم صدرالمتألهین و هم علامه به ضرورت فلسفی در خارج قایل هستند و فلسفه خویش را با ضرورت آغاز می‌کنند. اساساً ضرورت، اصل و مبنای جمیع موجودات و حقایق در عالم خارج است بلکه عین خارجیّت اشیاء است. موجودی که سهمی از ضرورت ندارد سهمی از خارجیّت و واقعیّت نیز ندارد. اما اختلاف صدرالمتألهین و علامه بدین‌جا بر می‌گردد که منشأ این ضرورت چیست و از کجا نشأت گرفته است؟ هر کدام از این‌دو فیلسوف ضرورت را از یک شیئی انتزاع می‌کنند. صدرالمتألهین ملاک ضرورت را از وجود و علامه از اصل واقعیت اشیاء می‌گیرد. به عبارت دیگر مبنای ضرورت فلسفی اشیاء نزد صدرالمتألهین وجود و نزد علامه اصل واقعیّت است. صدرالمتألهین فلسفه را با وجود شروع می‌کند و علامه با اصل واقعیّت اشیاء آغاز می‌کند. در این مقاله نخست پیرامون این موضوع می‌پردازیم که فرق منشأ انتزاع ضرورت فلسفی نزد صدرالمتالهین و علامه از کجا نشأت گرفته و سپس چه ثمرات و آثار عینی و فلسفی بر این دو نظر مترتّب می‌‌شود و هدف ما در این مقاله آن ‌است که اختلافات میان این‌دو نظر را به تفصیل و جزئیات مطرح کنیم.

مقاله پژوهشی

ارزیابی دیدگاه لوئیس در مسئلۀ تمایز روابط علّی از غیر علّی

صفحه 109-135

https://doi.org/10.22054/wph.2019.41331.1715

مریم حیدری، حمیدرضا آیت اللهی

چکیده مسائل علّیت طبیعی، به‌ویژه مسئلۀ تمایز روابط علّی از غیرعلّی، یکی از پرمناقشه‌ترین مسائل فلسفی در میان فیزیکدانان و فیلسوفان سدۀ اخیر می‌باشد. لوئیس، در پاسخ به این مسئلۀ بنیادی، از دو رویکرد مختلف هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی بهره ‌می­گیرد. او ابتدا با یک رویکرد هستی‌شناسانه شاخصۀ وابستگی علّی را به‌عنوان فصل ممیز روابط علّی از غیرعلّی مطرح می‌کند و سپس با یک رویکرد معرفت‌شناسانه، قالب شرطی‌های خلاف واقع را برای آزمودن این معیار به‌کار می‌گیرد. اما بررسی رویکرد هستی‌شناسی او نشان می‌دهد که شاخصۀ مزبور، شرط ممانعت از غیر را ندارد و وابستگی‌هایی مانند وابستگی عرض به موضوع و غیره را نیز شامل می‌شود. در مقابل، نظام هستی‌شناسی صدرایی، با ارائۀ فصل ممیزی خاص‌تر موسوم به «وابستگی ذاتی»، گسترۀ روابط علّی را از سایر وابستگی‌های وجودی که در پیدایش مقارن یکدیگرند، جدا می‌سازد. نظریۀ معرفت‌شناسی او نیز ضمن مواجه با نقدهایی مانند عدم تفکیک علت اصلی از شرایط پیش‌زمینه، دربرگرفتن گسترۀ محدودی از علت‌ها و ...، کارایی لازم را نیز در فرایند علت‌یابی و کشف روابط علّی، در اختیار اهل علم قرار نمی‌دهد؛ در حالی‌که، نظام معرفتی صدرایی، با مبنا قرار دادن علم حضوری به عنوان علم حقیقی انسان، در مقام کشف روابط علّی معیار بهتری را ارائه می‌دهد که برغم اشکالاتی که بر آن وارد شده است، به نظر نویسنده می‌تواند نتیجه‌های عملی خوبی به ارمغان آورد.

مقاله پژوهشی

بررسی مبانی و ابعادی از الهیات ایدئالیستی جوسایا رویس

صفحه 137-164

https://doi.org/10.22054/wph.2019.39985.1689

علی سنایی

چکیده در این نوشتار با رجوع به مبانی اندیشه رویس، الهیات او تبیین و تحلیل می‌شود. رویس تحت تأثیر ایدئالیسم شخص‌گرا، انسان را بخشی از فرایند کیهانی می‌داند که اهدافِ حقیقتِ زنده و عینی (خداوند) را محقق می‌سازد. به نظر او ایدئالیسم قابلیت این را دارد که تفسیری نوین از الهیات مسیحی ارائه دهد؛ به طوری که با زندگی پویای انسان معاصر همخوانی داشته باشد. در فلسفه رویس امکان ارائه الگویی برای تعامل علم و دین هست، زیرا او با تمایز گذاردن میان تجربه حسی روزمره و تجربه سازمان یافته علمی، تمام تجارب ممکن و بالفعل را ابژه‌های ذهن مطلق الهی می‏داند و تلاش علمی بشر در زمینه اختراعات و اکتشافات را موجب عینیت بخشیدن امکانات نهفته در علم الهی می‌داند. رویس حتی تعهد وفادارانه دانشمندان و صاحبان مشاغل به جامعه بشری را نوعی از تجربه دینی (در معنای موسّع) می‌داند و تصویر جدیدی از کلیسای نامرئی ارائه می‌دهد.

مقاله پژوهشی

«زبان پدیده‌شناختیِ» ویتگنشتاین؛ چیستی، خاستگاه و چراییِ ارائه و طرد آن

صفحه 165-193

https://doi.org/10.22054/wph.2019.36421.1630

حسن عرب، حسین واله

چکیده ویتگنشتاین در سال 1928، در مقطعی کوتاه، طرحی را دنبال می‌کرد که خود از آن با عنوان «زبان پدیده‌شناختی» نام می‌بَرد. کشف برخی کاستی‌ها در کلیت رساله (از جمله «مسئلۀ ناسازگاری رنگ‌ها») او را بر آن داشته بود که با ارائۀ سمبولیسمی جدید این کاستی‌ها را رفع کند، اما او پس از مدتی از این طرح دست می‌کشد و آن را ناممکن یا دست‌کم غیرضروری می‌شمرد. در این مقاله سعی می‌کنیم به چند پرسش مهم در این باره پاسخ دهیم: این زبان پدیده‌شناختی چیست؟ خاستگاه آن کجاست؟ دلایل ارائه و طرد آن چیست؟ ویتگنشتاین به دو معنا از «زبان پدیده‌شناختی» سخن می‌گوید؛ یک بار به‌عنوان توصیف محضِ پدیده (در مقابل زبان فیزیکیِ متعارف) و دیگر بار به‌عنوان مطالعۀ امکان‌های معناداری. خاستگاهِ نخستین معنا را می‌توان به نظریه‌پردازان فیزیک بازگرداند. یکی از دلایل اصلی ویتگنشتاین برای طرح این زبان توضیحی قابل قبول دربارۀ مسئلۀ ناسازگاری رنگ‌ها بود، مسئله‌ای که منطقِ تابع- صدقی رساله را به خطر می‌انداخت. ویتگنشتاین در پی نشانه‌گذاری‌ای مکمل بود و گمان می‌کرد که راه‌حل در «پژوهش منطقی خود پدیده‌ها»ست. او پیشنهادهایی اولیه ارائه می‌کند (از جمله اینکه اعداد را در صورت گزاره وارد کنیم)، اما هر چه پیش‌تر می‌رود خود را از توسل به مفاهیم و واژه‌های زبان متعارف ناگزیرتر می‌بیند و سرانجام از این طرح دست می‌کشد. حال او از «تحلیل پدیده» به «تحلیل گرامر» روی می‌آورد که هدفش جداسازیِ وجوه ذاتی و غیرذاتی زبان از یکدیگر است.

مقاله پژوهشی

بررسی جاودانگی نفس و نسبت آن با سعادت از نظر اسپینوزا در مقایسه با دیدگاه ملاصدرا

صفحه 195-230

https://doi.org/10.22054/wph.2019.33735.1590

مهدی گنجور

چکیده مسئلۀ «جاودانگی» را (به‌عنوان یک امر فطری) می‌توان از ابعاد مختلف وحیانی، عرفانی، عقلی و فلسفی مورد پژوهش قرارداد. در این مقاله، ازمنظر فلسفی به بررسی انتقادی نفس‌شناسی و جاودانگی در اندیشه باروخ اسپینوزا با تکیه ‌بر مبانی حکمت متعالیه پرداخته‌شده است. اسپینوزا همچون صدرالمتألهین معتقد به خلود و بقای نفس است؛ با این تفاوت که از یک‌سو منکر جوهریت نفس است و ازسوی دیگر قائل به شمول-ناپذیری و اکتسابی‌بودن جاودانگی است. بنابراین حصول جاودانگی نزد اسپینوزا، متوقف بر احراز شرایط و رفع موانع است. براین اساس، تنها نفوسی به تجربه ابدیت نائل می‌شوند که شرایط لازم جاودانگی را در خود ایجاد کنند. ملاصدرا اما طبق مبانی خود معتقد است که جاودانگی یک امر تکوینی و ذاتی برای نفس بوده و درنتیجه همه افراد را در برمی‌گیرد. استنباط و تبیین عوامل حصول جاودانگی و نسبت آن باسعادت انسان در اندیشۀ اسپینوزا، در مقایسه با دیدگاه صدرالمتألهین، از مباحث مهم این نوشتار است. روش این پژوهش، توصیفی- تحلیلی با رویکرد انتقادی است.

مقاله پژوهشی

مبانی معرفت شناختی عشق ازدیدگاه افلاطون و مولوی با تکیه بر محاورات ضیافت، فایدروس، ثئای تتوس و دیوان شمس

صفحه 231-272

https://doi.org/10.22054/wph.2019.38636.1664

دکترروح الله هادی، زهرا مستفید کریق، دکتر سید محمد رضا حسینی بهشتی

چکیده عشق از مباحث مشترک میان عرفان و فلسفه است. طبق دیدگاه افلاطون و ملاحظات عاشقانۀ مولوی ، عشق به عنوان یک منبع عقل االهی، مدرِک کل شمرده می شود. در مقالۀ پیش رو به شباهت‌های این دو دیدگاه فلسفی و عرفانی در باب عشق می‌پردازیم. درتبارشناسی اندیشه و تجربۀ زیستۀ مولوی در ساحت عشق و نوع  فهم کلی حاکم بر صورت‌بندی او از مفاهیم عاشقانه، نقب به بنیاد تاریخی، فلسفی  این نوع نگرش، ضروری می‌نماید. در این مسیر، سایۀ اندیشه افلاطونی به عنوان خاستگاه و مرجعیت ارزش‌گذار فضیلت‌محور در عرصۀ عشق، مطرح می‌شود. در این رویکرد تطبیقی فلسفه و عرفان در پدیدۀ عشق، جهت تعیین نقش معرفت حسی، عقلی و شهودی، با روش دیالکتیک افلاطون مواجه هستیم که در نُه محاورۀ مختلف از جمله فایدروس، ضیافت، جمهوری و ثئای تتوس  بدان پرداخته است. با تکیه براین مباحث، ما درآثار مولوی به‌ویژه دیوان شمس، ضمن طرحواره‌هایی در غزل،  با لایه‌های برهانی معرفت‌شناسانه‌ای روبرو می‌شویم که با نگاه افلاطون در باب معرفت و عشق هم‌پوشانی دارد و نشانگر تأثیر‌پذیری مولوی از نوع نگرش هستی‌شناسانه و فضیلت‌محور افلاطون است.

مقاله پژوهشی

نسبت تاریخ‌نگاری با مسئلۀ مرجع در عکاسی نزد رولان بارت

صفحه 273-296

https://doi.org/10.22054/wph.2019.35127.1657

معصومه میرسعیدی، مالک حسینی، شهلا اسلامی

چکیده تاریخ‌نگاری عینی، به تعبیر دیگر، عینیت‌گرایی در تاریخ‌نگاری  و مسئلۀ وجود مرجع واقعی در عکاسی به ظاهر پیوند آشکاری با هم ندارند، چنان‌که بیشتر جستارهای معاصر که دربارۀ نسبت تاریخ و عکاسی نگاشته شده‌اند با توجه به تعاریف جدید از قابلیت بازنمایی عکاسی و بدون توجه صریح به جریان‌های تاریخ‌نگاری نوشته شده‌اند؛گرچه همگی در نقد بازنمایی عکاسانه به آثار رولان بارت و دیگر هم عصرانش، به عنوان متون کلاسیک این حوزه، ارجاع داده‌اند. اما نکته‌ای که کمتر بدان پرداخته شده است آن است که توجه بارت به مسئلۀ مرجع در عکاسی فراتر از ساختارگرایی صرف است و بازخوانی آراء بارت در دو حوزۀ به ظاهر متفاوت تاریخ‌نگاری و عکاسی نشان می‌دهد که نگرش انتقادی او به سنت تاریخ‌نگاری عینی در تمام مسیر فکری‌اش، از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی، در حوزه‌های مختلف از جمله عکاسی حاضر بوده است. به عبارت دیگر، آنچه بارت در واکاوی مسئلۀ مرجع در عکاسی جستجو می‌کند در اصل همان مسئلۀ تاریخ‌نگاری عینی و نسبت آن با واقعیت است، همان واقعیتی که از نگاه او قابل بازنمایی نیست. بارت، که در واکاوی ساختار روایت‌های تاریخی بر امکان عینی‌گرایی در تاریخ‌نگاری تردیدهای جدی وارد می‌کند، در جستجو برای یافتن مرجع عکس‌ها در حوزۀ نشانه‌شناسی، اسطورۀ «عکس مساوی با واقعیت است» را به چالش می‌کشد و بدین ترتیب رویکرد واقع‌گرایی را در تاریخ و عکاسی از منظر نشانه‌شناسی به پرسش می‌گیرد.