دوره و شماره: دوره 4، شماره 14، تابستان 1387، صفحه 7-200 
مقاله پژوهشی

هانری کربن: از هایدگر تا ملاصدرا هرمنوتیک و پیوستگی در طلب هستی

صفحه 111-136

https://doi.org/10.22054/wph.2008.6106

رضا اکبریان، املی نوو اگلیز

چکیده این واقعیت که هانری کربن عرصۀ فلسفۀ غرب را رها کرد تا خود را کاملاً وقف فلسفۀ اسلامی و حکمای ایرانی نماید، معمولاً به عنوان گسستگی و شکافی عمیق در سیر تفکر فلسفی او تلقی می‌شود. این مقاله بر آن است تا نشان دهد که نه تنها هیچ تضاد و شکافی در کار نیست، بلکه در واقع پیوستگی عمیقی در سیر حِکمی کربن وجود دارد، پیوستگی و تداومی که از یک منشأ واحد، یعنی همان طلب هستی، هدایت می‌شود. بنابراین، کربن که به طرزی ژرف از مسئلۀ اصلی فلسفۀ هایدگر، یعنی وجود بما هو وجود، و نیز از روش هرمنوتیکی او متأثر بود، با کشف حکمت متعالیۀ ملاصدرا به درجه و درک دیگری از هستی رسید. این نگرش تطبیقی، منجر به تبدیل «بودن برای مرگ» در فلسفۀ هایدگر به «بودن برای ماورای مرگ» در حکمت ملاصدرا شد. همچنین به یُمن همین نگرش تطبیقی، ارتباط وثیق بین اشکال وجود و ادراک، و نیز نقش مکمّل فلسفه و عرفان برای یکدیگر، آشکار و هویدا گشت. قلمرو اخیر، البته، میدان اصلی و حقیقی‌ای است که با معرفت حضوری می‌توان در آن به اصالت بنیادین وجود دست یافت.

مقاله پژوهشی

ویژگی تمایلی چیست؟

صفحه 91-110

https://doi.org/10.22054/wph.2008.6107

امیر احسان کرباسی زاده

چکیده در متافیزیک تحلیلی معمولاً ادعا می‌شود که ویژگی‌ها به دو دسته مقوله‌ای و تمایلی تقسیم می‌شوند. پرسش اساسی آن است که ملاک این تقسیم‌بندی چیست؟‌ در ادبیات فلسفی ملاک‌های گوناگونی از قبیل قوای علی، حمایت از شرطی‌های خلاف واقع و اصل ترکیب ارایه شده است اما هیچ‌کدام از ملاک‌های مذکور قادر به تمایز ویژگی‌های تمایلی از ویژگی‌های مقوله‌ای نیستند. ادعای محوری این مقاله بداهت تمایز میان این دو دسته ویژگی است. هر گونه تلاش برای ارایه ملاکی جهت تمایز صفات مقوله‌ای از صفات تمایلی دچار مشکل دوری بودن است اما این بدان معنا نیست که این دو دسته ویژگی قابل تمایز نیستند و اهمیت متافیزیکی ندارند.

مقاله پژوهشی

اصل قاعدۀ زرین در علم اخلاق افریقایی و امر مطلق کانت: مطالعۀ تطبیقی بنیاد اخلاق

صفحه 79-90

https://doi.org/10.22054/wph.2008.6108

گادوین آزنابور

چکیده تحقیق حاضر با بررسی بنیان علم اخلاق و اخلاقیات در دو نظام مختلف، سعی در بررسی و نشان دادن شباهت‌ها و تفاوت‌های بنیادین میان مفاهیم اخلاقی در تفکر افریقایی و غربی دارد، و بدین منظور از اصل قاعدۀ زرین در علم اخلاق افریقایی و امر مطلق کانت در اخلاق غربی به مثابه ابزارهایی برای تحلیلی تطبیقی استفاده می‌کند. اخلاق بومیِ افریقایی حول «اصل قاعدۀ زرین» به مثابه واپسین قانون اخلاقی در گردش است. این قاعدۀ کلی می‌گوید: «با دیگران چنان رفتار کن که بخواهی با تو همان رفتار را داشته باشند». این قاعده در توافق با اصل اخلاقی کانت و قابل قیاس با آن است و قوی‌ترین تأکید خود را در امر مطلق وی می‌یابد، همراه با این حکم اخلاقی که به ما می‌گوید: «فقط مطابق دستوری عمل کن که بتوانی اراده کنی آن دستور به قانونی کلی بدل شود». امر مطلق برای کانت تبدیل به قاعده‌ای عقلانی و کلی می‌شود که، بنا به گفتۀ او، نامشروط است و می‌باید برای همگان لازم‌الاجرا باشد. بحث ما اینجاست که این ایدۀ کانت قابل مقایسه با «اصل قاعدۀ زرین» است. هر دوی اینها مبتنی بر توجیه عقلی و اجتماعی است. اما محدودیت تفکر کانت در این باره، که امیدوارم بتوانم به آن اشاره‌ کنم، در این نظریه است که قصدها و نیت‌های اخلاقی می‌توانند کاملاً بر زمینه‌ای عقلانی استوار باشند. اما استدلال من این است که مصالح بشری یا سعادت اجتماعی است که می‌تواند بنیانی برای اخلاق باشد. امتناع از دیدن افق گسترده‌تر اخلاق، دقیقاً همان محدودیت اصل اخلاقی کانت است که آن را به مثابه بنیانی برای اخلاق به‌کلی نابسنده می‌سازد. اخلاق افریقایی، که بیش‌تر بشردوستانه است، اخلاقیات را بهتر توصیف می‌کند و بیش‌تر به کار آن می‌آید. تفاوت عمده بین این دو نظام اخلاقی در این واقعیت نهفته است که «قاعدۀ زرین» از خود فرد شروع و نتایج و عواقب کار را پیش از دیگران بر خود فرد ملاحظه می‌کند، اما قانون کلی تأثیر نتایج را پیش از فرد بر دیگران در نظر می‌گیرد.

مقاله پژوهشی

دیالکتیک استعلایی و هستی‌شناسی صدرایی

صفحه 61-78

https://doi.org/10.22054/wph.2008.6109

حسین کلباسی اشتری

چکیده در این مقاله نویسنده سعی دارد تا مطالعه‌ای تطبیقی را دربارۀ قابلیت‌های دو نظام فلسفیِ آسیایی و اروپایی در باب موضوعی خاص – یعنی قوۀ عقل – ارائه دهد، و از این طریق تأملی بر امکان گفت‌وگو میان سنت‌های فلسفی‌ای داشته باشد که تا به امروز پیشینه‌ای سخت و تسلیم‌نشدنی در این باره داشته‌اند. اگرچه پس از عصر روشنگری و با فیزیک نیوتنی و در فلسفۀ نقادی کانت، وحدت و کمال فاهمه توسط عقل فراهم می-شود، عملاً بر محدودیت و حدود قلمرو عقل نیز تأکید می‌گردد. «مغالطات»، «تعارضات جدلی» یا «آنتی‌نومی‌ها»، و «ایده‌ال عقل محض»، اعلان صریح شکست عقل در سه حوزۀ شناختِ حقیقتِ نفس، طبیعت، و خدا بودند، و «دیالکتیک استعلایی» به مثابه موقعیتی انتقادی معرفی شد که نشأت گرفته از تعالی و فراروی عقل بود. نتیجۀ گریزناپذیر چنین رویکردی، دوگانگی میان سوژه و ابژه، نومن و فنومن، و فاهمه و عقل است؛ و اخلاف کانت مجبور بودند تا بر چنین دوگانگی‌ای غلبه کنند. در فلسفۀ اسلامی – و به‌ویژه در فلسفۀ صدرایی – عقل، از سویی، مشتمل بر مراتب معرفت و در واقع مراتب «هستی» است و از سویی دیگر – بر خلاف سنت ارسطویی و کانتی – هیچ تعارضی میان مراتب و درجات شناخت نیست؛ بنابراین، «عقل» همچون شکلی از مراتب هستی و مطابق با آن معرفی می‌شود. اگر چه در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، اخلاف کانت – به‌خصوص هگل – تلاش خود را معطوف به حذف دوگانگی میان سوژه و ابژه و نومن و فنومن کردند، اما هیچ نظام فلسفی‌ای که بر اساس سنتی متافیزیکی شکل گرفته موفق نشده است که بر این معضل فلسفۀ نقادی غلبه کند. (فقط در میانۀ قرن بیستم بود که با پدیدارشناسی هوسرل و هرمنوتیک هایدگر دریچۀ جدیدی گشوده شد). نگارنده در این مقاله سعی دارد تا با مطالعه‌ای تطبیقی بین نظام فلسفی کانت و ملاصدرا، راهی را به جادۀ گفت‌وگو و مبادلۀ انتقادی آرا و عقاید میان دو سنت بزرگ فلسفی غرب و شرق بگشاید.

مقاله پژوهشی

شناخت بهینۀ علم با اتخاذ کدام رهیافت میسّر است؟

صفحه 60-31

https://doi.org/10.22054/wph.2008.6110

علی پایا

چکیده چارچوب‌های مفهومی کنشگران بر نوع شناخت آنان از امور تأثیرگذار است. در خصوص پدیدار علم تجربی (اعم از علوم فیزیکی، زیستی، انسانی، و اجتماعی)، هر یک از دو رهیافت رئالیستی و ضد رئالیستی تصویر متفاوتی از معرفت علمی را ترویج می‌کنند. این دو گروه دربارۀ معیارهای معرفت مرتبه دوم و چارچوب‌های مفهومی نظریه‌هایی که می‌باید برای ارزیابی علم مورد استفاده قرار گیرد، با یکدیگر اختلاف نظرهای اساسی دارند. شماری از رئالیست‌ها که می‌توان آنها را به اعتبار دعاوی‌شان رئالیست‌های متواضع یا حداقلی نامید، بر این نکته تأکید می‌ورزند که هر نظریۀ معتبر دربارۀ علم تجربی می‌باید اولاً، شماری از اهداف بنیادی و اساسی را برای علم تجربی و فعالیت علمی تعریف کند. ثانیاً، مجموعه‌ای از قواعد متدولوژیک را پیشنهاد دهد که به شیوه‌ای مؤثر راه را برای رسیدن به اهداف تعریف‌شده هموار کند. و ثالثاً، استدلال‌های معتبری ارائه دهد که روشن سازد اهداف تعریف‌شده و قواعد متدولوژیک پیشنهادی از بدیل‌هایی که در این زمینه عرضه شده‌اند برترند. ضد رئالیست‌ها مدعی‌اند که رویکرد آنان در قبال علم تجربی از رویکرد مورد نظر رئالیست‌ها موفق‌تر است و تصویر دقیق‌تری از علم و فعالیت علمی ارائه می‌دهد. به اعتقاد شماری از ضد رئالیست‌ها، هدف علم می‌باید عبارت باشد از دستیابی به کفایت و توانایی تجربی. این گروه تأکید می‌ورزند که نقش اصلی نظریه‌های علمی، بر خلاف آنچه رئالیست‌ها ادعا می‌کنند، دستیابی به معرفت دربارۀ امور زیرین‌بنیاد نیست بلکه نقش نظریه‌های علمی، سازماندهی و انتظام بخشیدن به داده‌های تجربی و کسب معرفت در تراز پدیدارهای مشهود است. در داوری میان دو اردوگاه رقیبِ رئالیسم و ضد رئالیسم در علم می‌باید به سه پرسش اساسی توجه کرد: نخست، عالَم می‌باید چگونه باشد تا معرفت علمی نه تنها امکان‌پذیر گردد که از بالاترین شانس پیشرفت برخوردار شود؟ دوم، هدف و ساختار علم چگونه باید باشد تا آن را به فعالیتی موفق بدل سازد، یعنی معرفت مربوط به پدیدارها و امور زیرین را در اختیار آدمی قرار دهد؟ و سوم، متدولوژی چگونه باید باشد تا شانس موفقیت علم را به حداکثر برساند؟ در مقالۀ حاضر با بهره‌گیری از آراء شماری از فیلسوفان علم و محققانی که به جنبه‌های اجتماعی علم توجه داشته‌اند، کوشش خواهد شد تا پاسخ‌هایی خرسندکننده برای پرسش‌های فوق ارائه شود. نکتۀ اصلی مورد تأکید در استدلال‌های مقاله آن خواهد بود که نوعی رهیافت رئالیستی، که عقل‌گراییِ نقّاد را با تجربه‌گراییِ هدفمند ترکیب می‌کند نه‌تنها به دانشمندان و افراد عادی در درک بهتر علم کمک می‌کند بلکه برنامۀ تحقیقاتی قدرتمندی برای پیشبرد بهینۀ علم نیز در اختیار محققان قرار می‌دهد.

مقاله پژوهشی

مروری بر زبان دین با تفسیر نمادین

صفحه 23-30

https://doi.org/10.22054/wph.2008.6111

حسن جعفری

چکیده فلسفۀ دین تفسیری معقول و منطقی از تجربه و زبان دینی است. فلسفۀ دین تا آنجا که به اندیشه دربارۀ دین مربوط می‌شود، با فلسفه درهم آمیخته است. تفکر فلسفی همواره خردگرا و به طرزی ژرف معقول بوده است. فلسفۀ دین تحلیلی عقلانی از تجربۀ دینی و مسئلۀ زبان دین است. در فلسفۀ دین، همچنان‌که در تفکر غربی و الهیات مسیحی بسط یافته است، ممکن است دو پرسش عمده به نمایندگی از پرسش‌ها و مسائلی که با استفادۀ دینی از زبان همراه می‌شوند، تشخیص داده شود: ما چگونه باید معنای اصطلاحاتی را بفهمیم که برای اطلاق کردن چیزهای خاصی به خداوند به کار می‌بریم؟ آیا این عبارات و اصطلاحات دربردارندۀ معانیِ یکسانی است وقتی آنها را برای خداوند یا در مورد مخلوقات استفاده می‌کنیم؟ مسئلۀ دیگر این است که خداوند به طرزی بنیادین و بی‌نهایت متفاوت از انسان‌ها و دیگر مخلوقات است و به نظر می‌رسد ممکن نباشد که این واژه‌ها و عبارات هم دربارۀ خداوند و هم مخلوقات به معنای یکسانی صادق باشد. در سالیان اخیر، شماری از تحلیل گفتمان‌های خداشناختی ارائه شده است. از این رو، این مقاله با مطرح ساختن تفسیر نمادین، که به نوبۀ خود بسط‌یافتۀ نمادگرایی در متون و آداب دینی است، به کاستن مسائل و مشکلات زبان دینی می‌پردازد. بنابراین، گام نخست این مقاله شامل مروری بر مسئلۀ زبان دین و تأملات فیلسوفان و خداشناسان بر آن است. سپس، ارتباط بین نمادگرایی و تفسیر و عملکرد آنها به نحوی تحلیلی بررسی می‌شود.